تبلیغات
تفریح ، تفریح ، قفط تفریح - تقدیر 2

 تفریح ، تفریح ، قفط تفریح 
 وبلاگ افراد بی کار و پر کار 

تقدیر 2

 قسمت دوم تقدیر

 

خلاصه : شهریار با آن دو مرد گلاویز می شود

و آن دختر را نجات می دهد و به خانه میرود و

در خانه می فهمد که مهمان آشناست و ....


و شهریار سریع حاضر شد و لباسش را پوشید و دوید بیرون ، به میوه فروشی رفت و میوه را خرید که دید دختری در حال فرار است و چند نفر دنبالش هستند ، دختر به سمت شهریار دوید و گفت : کمک ، اونها میخوان

منو بکشن ، ناپدری و نا برادریم هستند،) شهریار:گفت باشه تو فرار کن ؛ ولی دختر دلش سوخت و فقط پشت ماشینی قایم شد و گوشی اش رو از کیفش در آورد و به پلیس تماس گرفت:الو،الو،پلیس؟ کمک ،آدرس.. در حالی که شهریار جلوی آن دومرد ایستاد و گفت: چیه آقایون؟با اون خانم چیکار دارید؟ تو روز روشن مزاحمت ایجاد میکنی؟ مرد که از چهره افتاده اش  معلوم بود معتاده با حالت خماری گفت : به توچه ربطی داره ، دخترمه و بین آنها دعوا شدپسر مرد معتاد چاقویی را از جیبش در آورد که پلیس به موقع رسید و تیری به دست معتاد زد... وشهریار آرام آرام رفت تا کسی اونو نبینه و آن دختر شرمنده اش نشود!

با سر و صورت زخمی رفت خانه و دم در کفش هایی را دید و فهمید دیر رسیده شرمنده در را باز کرد و داخل شد و آرام رد میشد که مادرش او را دید و گفت: خاک بر سرم، چی شده مادر؟ بمیرم برات چرا خونی شدی؟ شهریار دستمالی را که مادر برایش آورد را گرفت و گفت : هیچی مامان جان ، خدا نکنه من خوبم دو سه تا آدم برای خانمی مزاحمت ایجاد کردند من هم از آن خانم دفاع کردم ، همین! دیگه بس کن ؛ نگاه کن انقدر حرف زدی نپرسیدم مهمان کی هست؟ حالا میپرسم ؛  مهمان کی هست ؟؟ مادر خوشحال شد! وگفت : عمو فرهاد و بقیه ..! شهریار گفت : بقیه کیه ؟ آهان زن عمو ! مادر گفت با زن عمو و بقیه   شهریار تعجب کرد و گفت: نمیفهمم بقیه کیه؟ مادر که دید شهریار آنقدر پسر خوبی و پاکی است که اینچیز هارا نمیداند گفت: دخترعموت که دو سال از تو کوچک تراست !! شهریار که دو هزاری اش افتاد چشماش گرد شد و پلاستیک میوه اش را به مادرش داد و رفت در اتاقش، مادرش به اتاق شهریار آمد و بالحن شیطنت آمیزی گفت : بالاخره باید به عمویت سلام کنی دیگه ؟؟؟ نه!؟!؟

شهریار گفت بله دیگه و به سمت اتاق آمد تا داستان شروع شود .......

نویسنده : امی     +    [ نظرات () ]